Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday TickerLilypie Next Birthday Ticker کیانا پرنده کوچولوی من

کیانا پرنده کوچولوی من

مزه پرانی های یک سیب خوشمزه

.

 

- در حالی که یه گوجه فرنگی کال رو نشونم میده میگه مامان نیگاه کن این گوجه هه نپخته است.

- میپرسه : مامان اشیاء یعنی چی ؟

من توضیح میدم ...مثال میزنم....

صحبتهامو قطع میکنه وبا بی حوصلگی میگه : بسه دیگه مامان چقد توضیح میدی ، فهمیدم!!

- مامان این خوراکی ها چرا علامت پستاندار(استاندارد) ندارن؟

- مامان میدونی نام مادر حضرت علی ، فاطمه بنت عسل (اسد) بوده!!

- مقداری چای خشک بهش میدم برای چسبوندن روی واحد کارشون...بعد از تموم شدن کارش میپرسه اضافه هاشو چیکار کنم؟

میگم بریز دور...، میگه: چی؟؟!! بریزم دور؟؟!!اسراف کنم؟؟!کار بد انجام بدم؟؟!!

دستپاچه میشم، میگم : نه بابا شوخی کردم...بده به من...

 

-کیانای خودشیفته:

١- مامان باهوش یعنی چی؟؟!!(صد البته که میدانست)

من: توضیح

کیانا: آهان یکی مثل من دیگه!

٢- من در حال چلاندن و بوسیدنش :میدونی چقدر عاشقتم؟

کیانا در حالی که ناز میکنه : خب آدم که خوشگل باشه همه عاشقش میشن!

 

پ.ن1: برای اینکه یادم و یادش بماند:دیروز در کلاس پیانو با کمک معلم موسیقی اش قطعه یی را با چشمان بسته نواخت.

+ نیاز ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

فرشته

.

کودک فرشته بود، آرام و با احساس حرف میزد. یکباره پشتم ظاهر شده بود.روبان سبزی در دست کوچکش بود و سر دیگر روبان لابلای ابرها و آبی آسمان گم شده بود.چند لحظه پیشتر از آسمان لغزیده بود و کنار من روی چمنهای پارک فرود آمده بود.

"خانم میخرید؟"

آنقدر آرام و لرزان کلمات را بر زبان آورد که بار اول نشنیدم.

"خانم میخرید؟"

تکه ابرهای سفید را بسته بندی کرده بود و به قیمت نازل نگاههای ملتمس و چشمان نگرانش می فروخت. آخر چه میشد میتوانستم غبار دل نگرانش را ، مادامی که با دستهای کوچکش سبزی چمن را نوازش میکرد ، بزدایم !

باز هم نگاهم کرد و گفت : " بخرید لطفا "

چشمم به کبودی روی آرنجش افتاد.

گفتم :"میخرم عزیزم ! خونتون کجاست ؟ دستت چی شده ؟ "

به کتابهایی که برای دخترکم خریده بودم اشاره کرد و گفت : "یکی از اینا رو به من میدین ؟"

صدای فرشته کوچولو غم داشت ، ملال داشت.آنقدر که میدانستم پیشکشی کتاب قصه رنگارنگ دخترکم شاید ، چند لحظه ای از روزها و ماه ها و سالهای تلخ عمرش را از یاد ببرد.

پول و کتاب را گرفت و رفت و لابلای ماشینها و آدمهای توی خیابان مقابل پارک گم شد.بغضم ترکیده بود.فقط آغوش دخترکم آرامم میکرد.با دستمال جیبی که ازاو خریده بودم اشکهایم را پاک کردم ....دخترکم خسته از بازی دوان دوان به سمتم می آمد.....

 

+ نیاز ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

امان از من و این لحظه های بر باد رفته...

.

هوای ملس پاییزی ، ما رو دست در دست هم به بیرون خونه کشونده بود ، به یه پیاده روی دو نفره همراه با کمی خرید از سوپری محل.

آروم آروم راه می رفتیم و میگفتیم و می خندیدیم...از مدرسه اش میگفت ، از دوستاش...از سجاد سیمی که پسر شیطونی بود و گاهی اذیتش می کرد ، از یاسمن که دوستش داشت و با هم پازل می چیدن و با هم خوراکی هاشونوتقسیم می کردن ، از رضا و شیوا و پارمیدا.... ، از اینکه دوست داشت مبصر کلاس باشه و خانم معلم هنوز بهش اجازه نداده بود و....

کمی با هم شعر خوندیم و بعد شروع کرد به خوندن شعرهایی که تازه یاد گرفته بود ، که البته بعضی از اونا قسمتهایی بهشون اضافه و گاهی کم میشد!! مهم نبود ، هر چی بود قشنگ بود...من دوسشون داشتم...

زمینه این بعدازظهر پاییزی مون رو باد خنکی که می وزید ، خوشرنگ و خوشرنگتر میکرد....غرق لذت بودیم...

خانمی که از روبرو می اومد به نظر آشنا بود ، نزدیکتر که شد شناختمش ، یه دوست قدیمی...بعد از مدتها دیده بودمش ، سلام و احوال پرسی و...کمی که حرف زدیم به یاد کیانا افتادم که سلام آرومی کرده بود و رفته بود پشت سرم قایم شده بود و به مانتوم چنگ زده بود ، اصرار من به دست دادن و صحبت کردن  اون با دوستم بی نتیجه موند، دوستم از تو کیفش یه شکلات بیرون آورد و داد بهش ، اولش که برنمی داشت ولی بالاخره با ایما و اشاره وچشم غره های من ، اونو گرفت و دوباره پشت سرم قایم شد.عصبانی شدم ، از دوستم خداحافظی کردم وهمچنان عصبانی بودم...اخم کردم ، دعوا کردم ، نصیحت کردم ... رفته بودم بالای منبر وهیچ جوره هم پایین نمیومدم..انگشت اشاره ام رو تو هوا میچرخوندم و از ادب و نزاکت میگفتم ، از اینکه حتی یه تشکر ساده هم نکرده بود...حرفام که تموم شد بهش نگاه کردم...خنده هاش روی لبش ماسیده بود ، بیگناه و معصوم نگاهم می کرد ، همشه همینجور بود...همیشه این جور موقعها این شکلی میشد نگاهش...من اما هنوز عصبانی بودم...چی شده بود؟ تو همین چند دقیقه ؟ چی عوض شده بود؟

 عصرپاییز بود هنوز، هوا همچنان خوب بود و باد هم که میوزید...

دست دخترک اما تو دستم نبود، شعر نبود ، خنده نبود ، مامان مهربون چند لحظه پیش نبود....

عصر قشنگ پاییزی مون خراب شده بود...لعنت به اونروز ، لعنت به من ، لعنت به هر چی ادب و نزاکته...اصلا لعنت به هر چیزی که لحظه های خوب رو ویران میکنه....

 

 

+ نیاز ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

فرآیند رشد

.

دخترم

سالها بود که بوی مهر را اینگونه حس نکرده بودم ، فراموش کرده بودم اضطرابها و اشتیاقهای پنهان شده در لایه لایه ماه و این فصل هزار رنگ ....دلم می خواهد حالا که در آستانه ورق زدن برگ جدیدی از تقویم زندگیت هستی حرفهایی را با تو بگویم .....

دخترم

خیلی زمان میخواهد تا یاد بگیری دنیا همیشه روی خواسته های تو نمی چرخد . خیلی زمان می خواهد که تو یاد بگیری خانه کوچک ما ، همه این دنیای بی انتها نیست . تو اگر زیر سقف خانه بوس و نوازش میشدی  و ما اگر با خنده هایت می خندیدیم و با گریه هایت می گریستیم ، اگر شبهای بی قراریت تا به صبح بی قرارمان می کرد ، اگر با هر نگاهت دلمان می لرزید و  آغوشمان مامن امن وجودت بود ، اگر در برابر خواسته های خرد و کلانت کمتر نه میشنیدی و .....  به آن معنی نیست که قرار است تا ابد همین باشد . به گمانم اولین روزی که کفشهای چراغ دار پایت کردم و تشویقت کردم که ولو به شوق روشن شدن چراغ  کفشها ، تلو تلو خوران بلند شوی و تعادلت را حفظ کنی ، از اولین روزی که غذایت را خودت تمام کردی از روزی که دکمه های لباست و بندهای کفش کوچکت را خودت بستی ، و یا از روزی که مثل این روزها به مدرسه رفتن را آغاز کردی ،شروع شده ، بدون اینکه حتی  حواست باشد .

وقت می برد اما باید یاد بگیری که اگر از کنارآدمهاو خیابانها و چراغها و ویترینها می گذری ، همزمان که سایه ات بلند و بلندتر میشود ، همزمان که وزن کتابهای خوانده شده روی شانه ات بیشتر سنگینی می کند ، ؛تنها خودت را نگاه کنی ، روی قدمهای لرزان خودت بایستی و نشنوی همهمه این خیابانهای شلوغ را . خودت را مجبور کنی که هر کس را توی لباس خودش و خانه خودش و گذشته خودش ببینی و قبول کنی بضاعت انسانی ، امریست ذاتی ، هر چند متغیر .

پای بزرگتر شدن که می آید وسط ، با کیفیت همان لذت دیدن چراغهای کفش ؛ خودت ، خودت را تشویق کن که بیایی پشت میز مراوده با آدمهای قد بلند ، قد کوتاه ، وارد ، ناوارد....

اینکه پرَت به پر آدمهای توی خیابانت بگیرد ، اینکه سایه ات روی سایه اشان بیفتد یا باید از کنارشان آرام بگذری یا سرسختانه به احساساتت لگام بزنی و مبارزه کنی و سپس خودت را نوازش کنی و یاد بگیری که آدمها آنقدرها هم که نشان میدهند سخت و جدی و عبورناشدنی نیستند ؛

 همینها است که من به آن می گویم فرآیند رشد ، دست خودت نیست ، اما برای بهتر گذشتن از فراز و نشیبهایش باید خیلی چیزها یاد بگیری....

 

+ نیاز ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

کی گفته آشپز که دوتا شد آش شور میشه؟؟؟!!!

.

چشمامو که باز می کنم اولین چیزی که به ذهنم میاد قولیه که برای پختن کیک بهش دادم ، چند لحظه بعد بالای سرمه و تا می بینه چشمامو باز کردم خوشحال میشه و میگه هورا... می خوام کیک درست کنم....

با هم میریم تو آشپزخونه و دست بکار میشیم....

مواد لازم جهت پخت کیک ماستی کیانایی:

تخم مرغ 4عدد

آرد 5/2لیوان

شکر 1لیوان

ماست 1لیوان

روغن مایع 1لیوان

بکینگ پودر 1قاشق غذا خوری

وانیل 1قاشق چایخوری

صبر ، تحمل ، آرامش ، خونسردی  به میزان فراوان

ابتدا روی کابینت می نشینید! ، سپس تخم مرغها را در ظرفی شکسته و با همزن خوب هم می زنید (آرامش خود را هنگام پاشیده شدن تخم مرغها به در و دیوار و سر و صورت کاملا حفظ کنید )

سپس شکر و روغن و وانیل را به تخم مرغ اضافه کرده و هم می زنید.ماست را در این مرحله اضافه می کنید و دوباره هم میزنید( همچنان با حفظ آرامش و خونسردی ...)

آرد را ابتدا الک کرده و سپس با دست و صورت کاملا سفید شده و یک کابینت تغییر رنگ داده شده ( از قهوه یی به سفید) ، آن را آرام آرام به مواد اضافه کنید ( دقت شود که آرد ، حتما آرام آرام و نه یکجا به مواد اضافه شود (!!!!

داخل ظرف کیک ، بیرون ظرف ، سرانگشتها ، نوک بینی و ... را با برس آغشته به روغن چرب کرده و مواد را داخل ظرف می ریزید و سپس آن را داخل فر که از قبل روشن کرده و روی دمای 190 درجه سانتیگراد تنظیم نموده اید ، به مدت یک ساعت می گذارید .

دقت داشته باشید که تا زمان پخته شدن کامل کیک در فر را باز نفرمایید تا از مقدار پف کردن آن مطلع شوید و هر بار کلی جیغ و داد راه نیندازید که : آخ جون یه کم دیگه پف کرد....

 

پ.ن : اولین دندان شیری در تاریخ 17/06/ 89 ( همراه با اندکی شیون توسط مالک) به دیار باقی شتافت .

 

 

+ نیاز ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

مامان جیک جیکی

.

میپره تو بغلم و لباشو غنچه می کنه و می گه جیک جیک جیک ، من میشم  بچه گنجشک و تو مامان گنجشک ....بعد ، برای لحظاتی گنجشک می شیم با هم و جیک جیک می کنیم و کوچولو کوچولو بال می زنیم توآسمونا و پرواز می کنیم ....

.

بعدا نوشت : (جوک کیانایی)

یه روز یه پسره به مامانش میگه میخوام درباره یه چیزی باهات حرف بزنم

مامانش میگه درباره چی؟

پسره میگه درباره الی.

+ نیاز ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

برشی از یک روزمرگی....

.

ساعت حدود سی دقیقه بامداد بود و من بی هدف کانالهای تلوزیون رو زیرو رو می کردم و پیشاپیش می دونستم که بر روی هیچ کدوم ثابت نخواهد موند....

چند دقیقه بعد خودم رو روبروی کتابخونه اتاق خواب دیدم...از لابلای کتابها با بی حوصلگی کتاب شعری رو بر می دارم...اولین صفحه از کتاب رو که باز می کنم ، دست نوشته روی صفحه مبهوتم می کند ، کسی با خط خوش نوشته بود : تقدیم به" ...."عزیز ، شاعر و دانشمند آینده. امضا : دکتر"...."      5/6/1368.

این دست نوشته کوتاه مرا به سالها پیش پرتاب کرد ، "..."عزیز که قرار بود شاعر و دانشمند آینده باشد ، خواهر یکی از دوستانم بود و سالها بود که مرده بود....خودکشی کرده بود البته...این کتاب را از دوستم به امانت گرفته بودم که بعد تر  آن را برای همیشه به من بخشیده بود ، که البته صاحب اصلی کتاب نبود.... صاحب اصلی کتاب مرده بود.... سالها بود که مرده بود...

به هوای بهتر شدن احوالم به کتابخانه پناه برده بودم ، ولی .....

دخترک به همراه بابایی  وارد شدند...رفته بودند بیرون چرخی بزنند...دخترک با شوق و ذوق فراوان داشت ماجرای گشت شبانه اش را تعریف می کرد و از ته دل می خندید...گشت شبانه اش ، اندکی ماشین سواری در خیابان های خلوت شهر تا پمپ بنزین بود ، با بک گراند ساسی مانکن و همچنین سوسن خانمی که ظاهرا چشمهایش عسلی است....این را از زمزمه های زیر لبی اش در بدو ورود فهمیدم....

کنارم نشست و همچون ضبط صوتی ، مدام و پیوسته ، تعریف می کرد ، لبخندی زدم و به حرف هایش گوش دادم.....

تعریف هایش که تمام شد به کتاب  در دستم اشاره کرد و خواست که برایش بخوانم ، کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خواندن : علی کوچیکه ، علی بونه گیر ، نصف شب از خواب پرید ،چشماشو هی مالید با دس .....

چیز زیادی ازخود شعر نمی فهمید اما می دیدم که ریتم شعر را دوست دارد و خسته اش نمی کند....

شعر تمام شد....کتاب را بستم ، دیگر مجالی برای بیشتر خواندن نبود....کتاب را بستم و به صاحب کتاب فکر کردم ، که قرار بود شاعر و دانشمند آینده شود...اما سالها بود که مرده بود....

 

+ نیاز ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

بگذار گم شوم در تو ...*

.

-          کشوی میز آرایشم رو می کشم ، لاک سفیدم رو بیرون می یارم  و ....دخترک از راه می رسه با خنده یی بر لب و برقی در چشم ...برای منم بزن ...مثل خودت...همین رنگی...

 

-          روبروی آینه می ایستم ، رژلب را که تو دستام می بینه ، لباشو غنچه می کنه و می گه: اوم م م م منم می خوام م م.... راستی مامان از اون پنکه ها ** هم برام بزن...

 

 

-          یه آهنگ می ذارم و دستهای همدیگه رو می گیریم و شروع می کنیم به رقصیدن ...در چشم به هم زدنی غیب می شه و چند لحظه بعد با لبهای صورتی و گردنبند و گیره های رنگارنگ در موهایش ، با کرشمه و ناز ، همراه با قر فراوان برمی گردد....

 

دخترک این روزها کفش های پاشنه بلند می پوشد ، عطرهایم را ، لوازم آرایشم را ، لاک هایم را ، شال های رنگارنگم را و ....کمابیش به تملک می گیرد....

 

رقیب سرسختم شده این روزها دخترکم......

 

 

*  فروغ فرخزاد

* * پنکه همان پنکیک است  به زبان کیانایی.

 

 

 

 

 

+ نیاز ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()