برشی از یک روزمرگی....

.

ساعت حدود سی دقیقه بامداد بود و من بی هدف کانالهای تلوزیون رو زیرو رو می کردم و پیشاپیش می دونستم که بر روی هیچ کدوم ثابت نخواهد موند....

چند دقیقه بعد خودم رو روبروی کتابخونه اتاق خواب دیدم...از لابلای کتابها با بی حوصلگی کتاب شعری رو بر می دارم...اولین صفحه از کتاب رو که باز می کنم ، دست نوشته روی صفحه مبهوتم می کند ، کسی با خط خوش نوشته بود : تقدیم به" ...."عزیز ، شاعر و دانشمند آینده. امضا : دکتر"...."      5/6/1368.

این دست نوشته کوتاه مرا به سالها پیش پرتاب کرد ، "..."عزیز که قرار بود شاعر و دانشمند آینده باشد ، خواهر یکی از دوستانم بود و سالها بود که مرده بود....خودکشی کرده بود البته...این کتاب را از دوستم به امانت گرفته بودم که بعد تر آن را برای همیشه به من بخشیده بود ، که البته صاحب اصلی کتاب نبود.... صاحب اصلی کتاب مرده بود.... سالها بود که مرده بود...

به هوای بهتر شدن احوالم به کتابخانه پناه برده بودم ، ولی .....

دخترک به همراه بابایی  وارد شدند...رفته بودند بیرون چرخی بزنند...دخترک با شوق و ذوق فراوان داشت ماجرای گشت شبانه اش را تعریف می کرد و از ته دل می خندید...گشت شبانه اش ، اندکی ماشین سواری در خیابان های خلوت شهر تا پمپ بنزین بود ، با بک گراند ساسی مانکن و همچنین سوسن خانمی که ظاهرا چشمهایش عسلی است....این را از زمزمه های زیر لبی اش در بدو ورود فهمیدم....

کنارم نشست و همچون ضبط صوتی ، مدام و پیوسته ، تعریف می کرد ، لبخندی زدم و به حرف هایش گوش دادم.....

تعریف هایش که تمام شد به کتاب  در دستم اشاره کرد و خواست که برایش بخوانم ، کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خواندن : علی کوچیکه ، علی بونه گیر ، نصف شب از خواب پرید ،چشماشو هی مالید با دس .....

چیز زیادی ازخود شعر نمی فهمید اما می دیدم که ریتم شعر را دوست دارد و خسته اش نمی کند....

شعر تمام شد....کتاب را بستم ، دیگر مجالی برای بیشتر خواندن نبود....کتاب را بستم و به صاحب کتاب فکر کردم ، که قرار بود شاعر و دانشمند آینده شود...اما سالها بود که مرده بود....

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
سحر مامی تندیس

[ناراحت][ناراحت]آخه.چراخودکشی کرد. خودتون خوبین.کیانا جونمو ببوس[بغل][ماچ][بغل]

عسل مامان آراز

دوست عزیزم من نیز اشعار شاملو را بسیار بسیار زیاد دوست دارم. کیانا را می بوسم

مامان ارشیا

آخی .. حالا چرا خودکشی کرده بود؟[ناراحت] راستی ارشیا رو همون مهد خودش ثبت نام کردیم[چشمک] کیانا کجا میره؟ ببوسش[ماچ]

عسل مامان آراز

در ادامه کامنتم آمدم چیز دیگری بنویسم اینترنتم قطع شد. شاملو را از جهت " و جاودانگی...." گفتم در خصوص مطلب نوشته شده هم باید بگم....فروغ را نیز بسیار دوست دارم و خوشحالم از دوستی با کسی که نکات مشترکی با او دارم. این دوستی برایم شیرین است و بس ارزشمند برقرار باشید

نرگس

جالب بود.....

مامان الیانا

سلام چقدر تلخ یاد آوری عزیزی که قرار بود شاعر شود حتما پر از احساس بود و نتونست ادمهای اطرافش رو تحمل کنه [دلشکسته]دخترک شادم رو ببوسید [ماچ]

اردیبهشت

دوست عزیز بعضی آدمها هستند که حرکتشان مثل افتادن برگ درخت است،کاملا اتفاقی و بی هدف.اما بعضی دیگر مثل ستاره ها هستند.راهنما و راه را در خود دارند.حالا مهم نیست که طول مدت حرکتشان کوتاه باشد.تاثیرشان غیر قابل انکار است.و فروغ از آن دست آدمها بود.که در سی سالگی یعنی درست در سن اکثر ماها...راهش را پیدا کرده بود.فرشته ات راببوس.

گلسا و مامان مونا

[گل][قلب]