امان از من و این لحظه های بر باد رفته...

.

هوای ملس پاییزی ، ما رو دست در دست هم به بیرون خونه کشونده بود ، به یه پیاده روی دو نفره همراه با کمی خرید از سوپری محل.

آروم آروم راه می رفتیم و میگفتیم و می خندیدیم...از مدرسه اش میگفت ، از دوستاش...از سجاد سیمی که پسر شیطونی بود و گاهی اذیتش می کرد ، از یاسمن که دوستش داشت و با هم پازل می چیدن و با هم خوراکی هاشونوتقسیم می کردن ، از رضا و شیوا و پارمیدا.... ، از اینکه دوست داشت مبصر کلاس باشه و خانم معلم هنوز بهش اجازه نداده بود و....

کمی با هم شعر خوندیم و بعد شروع کرد به خوندن شعرهایی که تازه یاد گرفته بود ، که البته بعضی از اونا قسمتهایی بهشون اضافه و گاهی کم میشد!! مهم نبود ، هر چی بود قشنگ بود...من دوسشون داشتم...

زمینه این بعدازظهر پاییزی مون رو باد خنکی که می وزید ، خوشرنگ و خوشرنگتر میکرد....غرق لذت بودیم...

خانمی که از روبرو می اومد به نظر آشنا بود ، نزدیکتر که شد شناختمش ، یه دوست قدیمی...بعد از مدتها دیده بودمش ، سلام و احوال پرسی و...کمی که حرف زدیم به یاد کیانا افتادم که سلام آرومی کرده بود و رفته بود پشت سرم قایم شده بود و به مانتوم چنگ زده بود ، اصرار من به دست دادن و صحبت کردن  اون با دوستم بی نتیجه موند، دوستم از تو کیفش یه شکلات بیرون آورد و داد بهش ، اولش که برنمی داشت ولی بالاخره با ایما و اشاره وچشم غره های من ، اونو گرفت و دوباره پشت سرم قایم شد.عصبانی شدم ، از دوستم خداحافظی کردم وهمچنان عصبانی بودم...اخم کردم ، دعوا کردم ، نصیحت کردم ... رفته بودم بالای منبر وهیچ جوره هم پایین نمیومدم..انگشت اشاره ام رو تو هوا میچرخوندم و از ادب و نزاکت میگفتم ، از اینکه حتی یه تشکر ساده هم نکرده بود...حرفام که تموم شد بهش نگاه کردم...خنده هاش روی لبش ماسیده بود ، بیگناه و معصوم نگاهم می کرد ، همشه همینجور بود...همیشه این جور موقعها این شکلی میشد نگاهش...من اما هنوز عصبانی بودم...چی شده بود؟ تو همین چند دقیقه ؟ چی عوض شده بود؟

 عصرپاییز بود هنوز، هوا همچنان خوب بود و باد هم که میوزید...

دست دخترک اما تو دستم نبود، شعر نبود ، خنده نبود ، مامان مهربون چند لحظه پیش نبود....

عصر قشنگ پاییزی مون خراب شده بود...لعنت به اونروز ، لعنت به من ، لعنت به هر چی ادب و نزاکته...اصلا لعنت به هر چیزی که لحظه های خوب رو ویران میکنه....

 

 

/ 5 نظر / 44 بازدید
جاودانگی(مامان آراز)

نیاز عزیز درست میگی ...کاش می آموختیم که به کودکانمون به چشم فردی بالغ نگاه کنیم اون وقت خیلی از اعمالشون دیگه برامون غیر قابل تحمل نبود...اونها هم مثل ما ممکنه گاهی حوصله صحبت با کسی رو نداشته باشند اما ما آدم بزرگها برای اینکار راهکار داریم و اون اینه که خودمون رو به کوچه علی چپ می زنیم....اما کیانای عزیز و تمام فرشته هایی از این دست فقط می دانند که میشه پشت مامان قایم شد...

سارا مامان بردیا

وای که من چقدر از این کارا کردم و بعد پشیمان و باز هم تکرار و تکرار....... لعنت به این ادب و نزاکت[عصبانی]

مامان آرمان

تلنگر قشنگی بود این نوشته ات...که سخت نگیریم و بپذیریم که کودکمان هنوز کودک هست هر چند برای ما کلی شعر بخواند و حرفهای خوب... [ماچ] کیانا جون را ببوس